محمد خزائلى
161
شرح بوستان ( فارسى )
به رحمت بكن آبش از ديده پاك * به شفقت بيفشانش از چهره خاك اگر سايهيى خود برفت از سرش ، * تو در سايهء خويشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم ، * كه سر بر كنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستى مگس ، * پريشان شدى خاطر چند كس كنون دشمنان گر برندم اسير ( 1 ) ، * نباشد كس از دوستانم نصير ( 2 ) مرا باشد از درد طفلان خبر * كه در طفلى از سر برفتم پدر حكايت ( 1 ) [ يكى خار پاى يتيمى بكند . . . . ] يكى خار پاى يتيمى بكند * به خواب اندرش ديد صدر خجند ( 3 ) همى گفت و در روضهها ميچميد : * كز آن خار بر من چه گلها دميد مشو تا توانى ز رحمت برى ( 4 ) * كه رحمت برندت چو رحمت برى چو انعام كردى مشو خودپرست ، * كه ( 5 ) من سرورم ديگران زيردست اگر تيغ دورانش انداختست ، * نه شمشير دوران هنوز آختست ( 6 ) ! چو بينى دعاگوى دولت هزار ، * خداوند را شكر نعمت گزار ، كه چشم از تو دارند مردم بسى * نه تو چشم دارى به دست كسى ! كرم خواندهام ( 7 ) سيرت سروران * غلط گفتم ، اخلاق پيغمبران